RSS

در ستایش سکوت

Silence

آدم‌های سخت، آدم‌های دشوار و آن‌هایی که عمدتا ساکت هستند، درون‌شان طوفانی از حرف دارند؛ ولی یاد گرفته‌اند که حرف‌هایشان را برای خودشان نگاه دارند. در جهانی که به اندازه‌ی همه‌ی مخلوقات، رنج به تساوی تقسیم شده، واگویه‌ی این رنج‌ها کامی برای گوینده به همراه ندارد؛ که ناکامی و سرخوردگی را هم به رنج اولیه اضافه می‌کند. ناکامی در توقعی که از مخاطب برای حل مشکل ایجاد می‌شود و اساسا کدام مشکل است که برای همیشه حل شود؟ مشکلات ما انسان‌ها، مثال آن قانون فیزیک است که از شکلی به شکل دیگر درآمده و هماره ثابت و پایدار هستند.

جمله‌ای منتسب به سارتر است که می‌گوید اگر یک فلج مادرزاد قهرمان مسابقات دو المپیک نشود، مقصر فقط خودش است. مشکلات انسانی همان شلل و فلجی‌ست که از بدو چشم گشودنمان به جهان با ما متولد می‌شوند و روایت مکرر آنها، از بارشان نمی‌کاهد. «سر درد دل باز کردن» تسکین موقتی‌ست که در حالت خوش‌بینانه چند دقیقه‌ای حال فرد را بهبود بخشیده تا بلافاصله پشیمانی جایگزین آن حس خوب موقت شود. معضل یک فرد، عمدتا معضل فرد دیگری نیست، شباهتی هم به آن ندارد؛ چرا که درون هر آدمی مثل اثر انگشتش منحصر به فرد است. سابقه، خلق و خو، خانواده، فضای خاصی که فرد در آن رشد کرده، دوستانی که داشته، انتخاب‌هایی که بر سر دو راهی‌ها کرده، جهان‌بینی و نگاهش به هستی، دین و مذهب یا بی‌دینی‌اش، جنگ‌ها، فقدان‌ها، شادی‌ها و غصه‌های هر فردی منحصر به همان فرد است و در یک مجموعه‌ی کامل؛ شخصیت او را شکل می‌دهد و فرد را از توان یا عدم توانش برای رویارویی با مشکلات مطلع می‌سازد. چه کسی هست که با اشراف بر این درونیات و سوابق بتواند بهترین شنوده برای فرد باشد و بهترین کمک را به او بکند؟ چه کسی هست که از اسرار درونی فرد، از صندوقچه‌ی مخفی که ته دل هر کس وجود دارد، از ظاهرسازی‌ها، از التهاب‌ها و اشتیاق‌ها، از دروغ‌های سبک و سنگین انسانی دیگر مطلع باشد تا ارزش باز کردن سفره‌ی دل را داشته باشد، دچار قضاوت نشود، جبهه‌گیری نکند، تجربه شخصی خودش را توصیه نکند و در نهایت بتواند با همان زبان و فکر راوی «سفره‌ی دل» با او سخن بگوید؟ زندگی همان مسابقات دو المپیک است و ما افلیج‌هایی که باید دست به زانو بگیریم و هر اندازه مانع که توانستیم را پشت سر بگذاریم و با دیگر موانع کنار بیاییم. شاید مراد سارتر هم از قهرمانی همین بوده است.

حکایت انسان‌ها، حکایت «حمالة الحطب» است. هر کس بار خود به دوش دارد. تنها به دنیا آمده و تنها از دنیا می‌رود. خوش‌بخت‌های هستی کسانی‌اند که همسفران خوبی تا شصت و هفتاد عمر گزیده باشند. همسفرانی که بتوانند سکوت‌شان را با لذت با آنها تقسیم کنند و در گاه جدایی در گوش هم زمزمه کنند «سکوت خوبی بود … دور از همهمه‌ی بیهوده‌ی زبان‌ها در حدیث مکرر سفره‌های دل … باز هم بیا».

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2014/05/21 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , ,

اسلاموفوبیا؛ واقعی یا ساخته رسانه‌ها؟

هشدار: برخی پیوندهای این یادداشت؛ حاوی تصاویر، فیلم‌ها و مطالب خشن و آزاردهنده است.

جایی در قلب پاریس سوار مترو شدم. ساعت شلوغی بود و به زحمت توانستم خودم را بین مردم جا کنم. چسبیده به من، دختر و پسری فرانسوی بودند. پسر دستانش را دور بدن دختر حلقه کرده بود و در آن فضای خفه‌کننده به آرامی به یکدیگر چسبیده بودند. کمی آن طرف‌تر مردی با ریش بلند و دشداشه عربی لای جمعیت ایستاده بود. ناگهان شروع کرد به فرانسوی به پسر و دختر ناسزا گفتن. از این صحبت می‌کرد که فضای خصوصی و عمومی در غرب قاطی شده و حریمی دیگر نمانده است. پسرک فرانسوی اما هیچ واکنشی به حرف‌های مرد نداشت، انگار که وجود خارجی ندارد. مرد عصبانی شد و صدایش را بلندتر کرد. باز هم واکنشی ندید. در واقع هیچکس واکنشی نشان نمی‌داد. واگن مترو را سکوت محض گرفته بود. مرد به پسرک نزدیک شد و با دو دست به پشتش کوبید. این کار را تا دو ایستگاه بعد که پیاده شد ادامه داد و ناسزا گویان، پسر را به این سو و آن سو هل می‌داد تا سرانجام به مقصدش رسید و همان‌طور که داد و بیداد می‌کرد، پیاده شد.

1

در مورد اسلاموفوبیا خیلی حرف زده شده. بیشتر مطالبی که خواندم و بحث‌هایی که داشتیم، ناظر به این بود که اسلاموفوبیا ساخته و پرداخته رسانه‌هاست. بعد از ماجرای قاتل نروژی که هفتاد هشتاد انسان بی‌گناه را به رگبار بست یا پس از هر تیراندازی که در آمریکا اتفاق می‌افتد این بحث داغ می‌شود. می‌گویند اگر قاتل، مسلمان و مثلا اسمش علی یا محمد بود، الان رسانه‌ها غوغا می‌کردند؛ ولی حالا که اسمش جک یا دیوید یا … است، دنبال دلیل روان‌پریشی‌اش می‌گردند و دیگر کسی از مذهبش نمی‌پرسد. این قاتلان را دلیلی بر این می‌دانند که رفتارهای خشونت‌آمیز و کشتن انسان‌ها یک امر فراگیر است و اختصاصی به یک دین یا مذهب خاص ندارد. بعضی از دوستانم می‌گویند اسلاموفوبیا اساسا بیست سال بیشتر سابقه ندارد و جریان‌هایی مثل القاعده یا طالبان به عنوان نمادهای اسلام‌گرایی خشونت‌آمیز، ساخته غربی‌ها و فرزندخوانده آنها هستند که روزی علیه خودشان قد علم کرده‌اند. بعضی دیگر می‌گویند غرب نیاز به دشمن‌تراشی دارد و چه دشمنی بهتر از مسلمانان. عده‌ای هم هستند که می‌گویند اساسا رفتارهای خشونت‌آمیز و سر بریدن‌ها و بمب‌گذاری‌ها کار مسلمانان نیست و سازمان‌های جاسوسی غربی در این امور دست دارند تا چهره مسلمان‌ها را خراب کنند.

با اینکه هیچ موضوعی را نمی‌توان بدون دست کم نیم‌نگاهی به گذشته و تاریخش بررسی کرد؛ اما من قصد ندارم آن قدر در تاریخ عقب بروم که بگویم مسیحیت هم دوران انگیزاسیون و جنگ‌های صلیبی را در کارنامه خود دارد. حرف من در مورد دنیای کنونی با نیم نگاهی به یک قرن گذشته است. در مورد جهان امروز صحبت می‌کنم که از قضا بیست سال است با انفجار اطلاعات و دنیای اینترنت به دهکده‌ای کوچک تبدیل شده است.

به باورم غربی‌ها از یک دوره‌ای بعد از رنسانس شروع به تغییر کردند و جنگ‌های جهانی اول و دوم، رعشه‌های جان دادن آن جلوه تاریخی و خشن غرب بود. این تغییر طبیعتا نمی‌توانست با زور اعمال شود. از یک نقطه‌ای به بعد احتمالا هر فرد غربی با این حقیقت مواجه شد که یکی از نزدیکان و عزیزان خود را در چرخه خشونت و جنگ از دست داده. از همان‌جا نطفه اخلاق‌گرایی، فردگرایی، اهمیت انسان، فمینیسم، آزادی فکر و بیان، آزادی مذهب و حتی آزادی جنسی بسته شد.

در تمام این سال‌ها ما مسلمان‌ها در جا زدیم. غربی که شصت هفتاد سال قبل خاستگاه تفکرات امثال هیتلر بود، امروز دست کم برای مردم خودش، آزادی و احترام به انسان را حکمفرما کرده.

من البته غرب‌زده نیستم و صرفا روایت و نتیجه‌گیری از مشاهداتم بعد از سال‌های زندگی در شرق و غرب را به شکلی شخصی دارم.

در جدال غرب و شرق، دین نقشی اصلی دارد. در یک طرف مسیحیت و بی‌دینی است و در طرف مقابل اسلام. مسیحیت امروز دست کم در شکل ظاهری‌اش تبلیغ مدارا و محبت است. اسلام رسمی اما کتابی آسمانی دارد که در آن در کنار آیه‌های رحمت، آیه‌ی 33 سوره مائده را نیز دارد:

«انما جزاء الذین یحاربون الله ورسوله ویسعون فی الارض فسادا این یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم وارجلهم من خلاف» [همانا سزای کسانی که با خدا و رسولش می‌جنگند و در زمین فساد می‌کنند این است که کشته شوند یا دست و پای‌شان بر خلاف یکدیگر قطع شود]

یا آیه‌ی 2 سوره نور:

«الزانیة والزانی فاجلدوا کل واحد منهما مئة جلدة ولا تاخذکم بهما رأفة فی دین الله» [زن و مرد زناکار را هر کدام صد ضربه شلاق بزنید و نباید دلسوزی بر آنها شما را تحت تاثیر قرار دهد]

و آیه‌های فراوان دیگری که از آنها «قوانین مجازات اسلامی» در کشورهای مسلمان استخراج شده و بر اساس آنها احکامی مثل سنگسار و گردن زدن و سر بریدن اجرا می‌شود.

طبیعتا من قرآن‌شناس نیستم و ممکن است این آیات (با این صراحت) تفسیرهای متفاوتی داشته باشد؛ اما جان کلام اینکه باز بودن کتاب آسمانی مسلمانان عملا این امکان را داده تا تفسیرهای گوناگونی از آن ارائه شود که چیزی به اسم «چهره رحمانی دین اسلام» را در اقلیت مطلق قرار می‌دهد.

در عین حال دقت کنیم که در نظر فرد غربی، تاریخ 1400 ساله اسلام هیچ حکومت و هیچ کشور و هیچ دوره‌ای را توأم با رأفت و مهربانی نداشته است. در قرن بیست و یکم هم هنوز ندارد. جلوه مبلغان رئوفی مثل سید محمد خاتمی یا مفسران روزآمدی مثل نصر حامد ابوزید بسیار کم‌فروغ است، چرا که این عده در اقلیت مطلق هستند و برداشت غالب و حاکم از اسلام، همانی است که در عربستان و ایران و کشورهای مشابه اجرا می‌شود.

همین دایره فراخ برداشت و تفسیر است که به امثال مصباح یزدی اجازه می‌دهد در فحوا فتوای قتل دگراندیشان را بدهد و برای فتوای خویش آیه‌ی قرآنی ذکر کند و حکومت اسلامی نیز قاتل و قاتلان را به استناد همین آیات و روایات عفو کند.

در قرن بیست و یکم، پیروان هیچ دینی به جز اسلام به شکل علنی و آشکار دست به سنگسار کسی نمی‌زنند، با چاقو گردن کسی را نمی‌برند و تا این اندازه در حق پیروان دین خودشان خشونت اعمال نمی‌کنند، چه برسد به پیروان دیگر ادیان یا بی‌خدایان یا دگر اندیشان که از دید متشرعان اسلام، ملحد و نجس و واجد قتل هستند.

ما در عصر ارتباطات زندگی می‌کنیم. به همان اندازه که ما در روستاهای ایران یا عربستان از طریق اینترنت با اخبار روز جهان در تماس مستقیم هستیم، غربی‌ها نیز به همان اندازه با این تفکرات تند و خشونت‌آمیز آشنا شده‌اند. اسلاموفوبیا بیست سال قبل وجود نداشت، چون اینترنت و ماهواره وجود نداشت. امروز وجود دارد، چون میلیاردها انسان در سراسر جهان به شکل زنده صحنه برخورد هواپیما با برج‌های نیویورک را دیدند، تصاویر ذبح انسان‌ها را دیدند، خوردن قلب مقتول در یک جنگ سیاسی ـ مذهبی را دیدند.

قصد من از نوشتن این خطوط طبیعتا نه محکوم کردن اسلام بود، نه نقد قرآن، نه تمجید از غرب، نه نکوهش شرق.

پسری که در مترو از یک مسلمان بی‌دلیل کتک می‌خورد، به اولین چیزی که فکر می‌کند خشونت تبیین شده در متون مقدس و فتاوای فقهای اسلام است، نه عوامل اجتماعی و سیاسی که باعث شده مثلا یک ملت در فقر نگاه داشته شده یا استعمار شود.

خودمانیم … از دل اسلام، خشونت سازمان‌یافته بیرون می‌آید و شهروند غربی نیز این را به فراست دریافته. اسلاموفوبیا نیازی به بزرگ‌نمایی رسانه‌ای ندارد که حقیقتی عیان و قابل درک است.

پی‌نوشت:

این مطلب به بهانه این پست از وبلاگ آرش بهمنی نوشته شد.

 
3 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/11/04 در دیدگاه

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

آنجا که سخن باز می‌ماند …

موسیقی خوب؛ غذای روح است. نوای سازها در تار و پود و رگ‌های آدم جاری می‌شود و می‌تواند به سادگی آدم را زیر و رو کند. مهم نیست که یک قطعه موسیقی خوب که با سلیقه آدم جور در می‌آید را چند بار یا در چه شرایطی گوش دهی؛ چون قطعه موسیقی خاص هر فرد با زوایای روحش در ارتباط است و هر لحظه می‌تواند با هر روحیه‌ای که فرد دارد هم‌خوانی کامل داشته باشد. غم را زیادتر و شادی را هم افزون کند.

موسیقی صد البته که سلیقه‌ای است. ممکن است یک قطعه موسیقی که من نوعی را به اوج لذت روحی می‌رساند، فرد کنار دستم را عذاب داده و برایش نوایی گوش‌خراش باشد. ممکن است قطعه‌ای که برای من اوج هنر و لذت است، برای دیگری یک اجرای عادی به نظر بیاید؛ اما در هر حال هر کسی یکی دو قطعه موسیقی به عنوان بهترین‌ها و همدمش در لحظات مختلف و پر پیچ و تاب زندگی دارد.

اولین بار که در نوجوانی قطعه Knockin› on Heaven’s Door با اجرای باب دیلن را گوش کردم خیلی به دلم ننشست. این قطعه در طول سال‌ها توسط خوانندگان و گروه‌های زیادی اجرا شده ولی برای من اجرای گروه Guns N› Roses چیز دیگری‌ست. از سال 1990 و زمان اجرای این قطعه توسط Axl Rose و گروهش تاکنون شاید هزاران بار این قطعه را شنیدم و هر بار به اندازه همان بار نخست از آن لذت بردم و زوایای جدیدی در آن پیدا کردم.

در قطعه‌های فارسی اما با وجود سال‌های سال دمخور بودنم با نوای روح‌انگیز شجریان، منتخب تمام زندگی‌ام قطعا و با فاصله بسیار از دیگر قطعه‌های موسیقی، ترنج محسن نامجوست که به باورم نظیر ندارد و در آینده نیز به سختی نظیری برایش پیدا خواهد شد. نامجو به باورم حجمی بالاتر از موسیقی معمول ایران دارد … خواننده و موسیقیدانی که بعدها مشخص می‌شود چه انقلابی در موسیقی ایران انجام داد.

از آرش بهمنی، آیدا قجر، محمد معینی، داریوش محمدپور، آرش سیگارچی، آیدا احدیانی و مهدی جامی دعوت می‌کنم اگر تمایل داشتند، مطلبی مشابه در مورد قطعه‌های موسیقی مورد علاقه‌شان بنویسند.

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/10/24 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق‌فام را

باید نوجوانیت رو در دهه شصت گذرونده باشی تا بفهمی چی می‌گم. یه دوره‌ی سیاه تاریخی که بعید می‌دونم هرگز در تاریخ ایران تکرار شده باشه.

یعنی حتی ماها که نوجوان بودیم، متوجه سنگینی فضا و تفکر حاکم شده بودیم. برای من نوعی که در سال‌های 66 و 67 نوجوانی دوازده سیزده ساله بودم، دیدن اینکه چند تا موتور سوار یکی رو به اتهام نگاه کردن به یک دختر گرفتن و به قصد مرگ کتک میزنن خیلی سخت بود. ماها نمی‌دونستیم دقیقا چه اتفاقی داره می‌افته. کتک خوردن مردم و ترورهای خیابونی رو می‌دیدیم و از یک طرف دیگه برای یه سری چیزای بدیهی زندگی مثل پنیر باید دست کم هشت ساعت توی صف وقت و عمرمون رو تلف می‌کردیم. هر روز سر کوچه‌ی یکی از ما حجله‌ای برپا می‌شد و همسایه‌ای به عزای پسرش می‌نشست که توی جبهه کشته شده.

حالا من نمی‌خوام مد روز رو تقلید کنم و از دهه شصت حرف بزنم و مثلا بگم کی نسل سوخته‌ست و کی نسل سپوخته؛ ولی اون سال‌ها همه‌ی ماهایی که در دهه پنجاه زاده شده بودیم، یه دلخوشی داشتیم: فوتبال.

دیوانه‌وار به فوتبال فکر می‌کردیم و بازی می‌کردیم. مسابقات رو با جدیت پیگیری می‌کردیم. یه دونه اخبار ساعت 8 بود و هفته‌ای یک روز مجله دنیای ورزش … باقیش همه حرف‌های پرهیجان ما بود.

وسط اون همه فوتبالیست، یکی بود که محبوب قلب ما بود. با کاکل بلند و ریشی که هر چند اون زمان‌ها مد بود؛ ولی آنکادر کردنش دیگه مد نبود. چپ بازی می‌کرد و وقتی پا به توپ می‌شد قلبمون به تاپ و تاپ می‌افتاد. اصلا ما بازی رو نگاه می‌کردیم به خاطر اون. منتظر بودیم تا یه جایی دعواش بشه و یکی از تیم رقیب رو بزنه ناک اوت کنه … مشتی … فحشی … لگدی.

اون زمان‌ها رسم نبود که کسی مصاحبه‌ی بی‌پرده بکنه. همه مثل سری‌دوزی حرف می‌زدن و خیلی کلیشه‌وار می‌گفتن الگوی ورزشی‌شون کسی جز تختی یا پوریای ولی نیست! کسی هم نبود بگه آخه پوریای ولی مال کدوم دوره‌ست؟ اصلا واقعیته؟ چطور میتونه الگوی کسی باشه!

بعد حرفا و کارهای فوتبالیست محبوب ما در قالب شایعات می‌چرخید و به گوش ما می‌رسید و ما ذوق‌زده می‌شدیم از یاغی‌گریش. انگار نماینده نسل ما بود در اعتراض به هر آنچه که بر مقدرات ما حاکم شده بود.

میگفتن تو پارتی دستگیر شده … یا دختربازی کرده … میگفتن به ارزش‌های نظام پایبند نیست … میگفتن بچه لاته … عرق‌خوری می‌کنه … حتی یه بار یکی بهم گفت که از اردوی تیم ملی جیم شده رفته دختربازی و بعد هم کمک مربی رو کتک زده.

همه‌ی یاغی‌گریش ما رو به وجد میاورد. بازی معرکه‌ای هم داشت. یه طوری که اصلا بعد از اون دیگه هیچ بک چپی تو هیچ کجای دنیا به دل من ننشست. اصلا چپ توی ذهن من با اسم اون عجین شده:‌ مجتبی محرمی.

Mojtaba_u_Moharami_4_30753

می‌تونم خوب بفهمم که چه جوری و در چه فرایند احمقانه‌ای «مژدبا» رو سوزوندن و حقش رو خوردن. من معنی خنده‌اش بعد از پنالتی خراب کردنش در مقابل کویت رو خوب فهمیدم، ولی خیلی‌های دیگه نفهمیدن … یعنی اصلا قصد نداشتن بفهمن. اصلا خنده‌ها و کارها و حرف‌های «مژدبا» برای ما همش مفهوم داشت.

حالا این روزها می‌خونم و می‌شنوم که «مژدبا» حالش خوب نیست. حتی میگن رفتنیه. می‌دونم اگه تهران بودم، یک روز هم ولش نمی‌کردم. هر روز می‌رفتم سراغش تا بهش یادآوری کنم که تو عزیز دل ما بودی … اصلا پوریای ولی کیه! تو الگوی نسل ما بودی … با همه چموشی و یاغی‌گریت.

بلند شو … بلند شو شماره هشت قرمزت رو بپوش برو یه سر آزادی وسط زمین وایسا و به اطرافت نگاه کن. شک نکن که صد هزار نفر قبل از اینکه تو از پله‌های رختکن بیای بالا، اونجا هستن و اسمت رو فریاد میزنن … چی کار داری به اونایی که هیچوقت تو رو نفهمیدن.

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/09/30 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , , , ,

صدور موفقیت‌آمیز ماشالله ـ حزب‌الله

پرده اول:

سی‌ام اکتبر 2006 حزب‌الله لبنان و هم‌پیمانانش تحصنی را در مرکز تجاری بیروت و در مقابل پارلمان این کشور برگزار کردند. حزب‌الله به دولت وقت لبنان به رهبری فواد سنیوره اعتراض داشت. دولت سنیوره با اعطای یک سوم از کرسی‌های کابینه به حزب‌الله و متحدانش مخالفت داشت و معتقد بود که در صورت تحقق این امر، حزب‌الله هر گاه از تصمیمی خوشش نیاید، وزرایش را از کابینه خارج کرده و عملا باعث سقوط دولت می‌شود. در نتیجه این امر، شش وزیر نزدیک به حزب‌الله از کابینه استعفا دادند ولی دولت استعفای آنها را نپذیرفت و این سرآغاز تحصن بود.

1

ششصد خیمه در مرکز تجاری بیروت برپا شد و تحصن نزدیک به ششصد روز در سرما و گرما ادامه یافت. بررسی‌ها نشان داد که لبنان به خاطر این تحصن، متحمل روزانه ده میلیون دلار خسارت شده و مجموع خسارت‌های وارده به اقتصاد کشور در پایان ششصد روز، نزدیک به نیم میلیارد دلار ارزیابی شد.

رهبر حزب‌الله در اعتراض به این عملکرد حزبش اعلام کرد که تحصن و اعتراض حقی از حقوق شهروندی است و کسانی که با آن مخالفت می‌کنند، قصد سلب حقوق حقه‌ی مردم را دارند.

پرده دوم:

بیست و ششم ژانویه 2007 و در پی فضای تنش‌آمیزی که بین حزب‌الله و مخالفانش شکل گرفته بود، درگیری کوچکی در داخل ساختمان دانشگاه عربی بیروت که در منطقه سنی‌نشین بیروت قرار دارد، رخ داد. به فاصله چند دقیقه از شروع تنش، مینی‌بوس‌های پر از افراد حزب‌الله با چماق و سلاح از حومه جنوبی بیروت به طرف محل دانشگاه حرکت کردند و صدای گلوله‌ها، بیروت را در بر گرفت.

1170355062

با خاتمه این درگیری یک روزه، شش نفر کشته و 43 نفر دیگر زخمی شدند که در میان آنها سیزده زخمی از سربازان ارتش لبنان بودند که برای کنترل وضعیت در منطقه درگیری حاضر شده بودند.

پرده سوم:

هفتم مه 2008 حزب‌الله و هم‌پیمانانش حمله‌ای نظامی را به بیروت انجام دادند. شکل این حمله به گونه‌ای کاملا اطلاعاتی ـ امنیتی اجرا شد. در ساعات نخستین بامداد، خودروهای بزرگ سیاه بدون پلاک وارد خیابان‌های بیروت غربی شده و از برخی ساختمان‌ها، افرادی را از رختخواب بیرون کشیده و با خود بردند. افرادی که گفته می‌شد، مغزهای متفکر جناح مخالف حزب‌الله هستند. با روشن شدن هوا، مردم در خیابان حمرا (خیابان اصلی بیروت) با فضای امنیتی عجیبی مواجه شدند که اندکی بعد با صدای شلیک گلوله‌ها همراه شد.

CategoryImage_44

حزب‌الله به دو تصمیم دولت برای کنترل شبکه تلفنی مخفی این حزب و برکناری مسئول امنیتی فرودگاه بیروت ـ که از نزدیکان حزب‌الله بود ـ اعتراض داشته و پس از چند بار اعتراض دبیرکل آن و عدم توجه فواد سنیوره نخست‌وزیر وقت، متوسل به اقدام نظامی شد.

نتیجه این درگیری سه روزه، هفتاد و یک نفر کشته بود، اما در نهایت حزب‌الله نه تنها توانست دو تصمیم دولت را لغو کند،‌ بلکه یک سوم وزرای کابینه را نیز در اختیار گرفت.

پرده آخر:

نهم ژوئن 2013 حزب الانتماء اللبنانی که از احزاب شیعه مخالف حزب‌الله است، فراخوانی برای تجمع اعتراضی در برابر سفارت ایران در بیروت داد. تعداد اندکی از هواداران این حزب سوار بر چند اتوبوس عازم محل سفارت ایران شدند تا به سیاست‌های ایران و حزب‌الله در دخالت نظامی در بحران سوریه اعتراض کنند.

به محض رسیدن معترضان به صد متری محل سفارت، گروهی از اعضای حزب‌الله با لباس‌های مشکی و سلاح و چماق به دست به معترضان حمله کرده و آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند که در نتیجه آن یک نفر کشته و سیزده نفر زخمی شدند.

6e3b8a3c-285b-4d83-858a-075f76230349

برخی خبرگزاری‌های ایرانی وجود چنین اتفاقی را تکذیب کردند و سفیر ایران در بیروت نیز فاصله درگیری‌ها از سفارت را زیاد خوانده و آن را به گروه‌های تکفیری وابسته به «صهیونیست‌ها» منتسب کرد.

در مدت زندگی‌ نزدیک به بیست ساله‌ام در لبنان و پنج سال کارم در سفارت ایران در بیروت، شیوه فکر و روش تعامل افراد حزب‌الله را با چشم دیدم.

ممکن است که در ظاهر مدعیان رواداری باشند، اما در باطن تمامی مخالفان خود و حتی افراد بی‌طرف را جهنمیانی می‌دانند که خونشان مباح است. پس از درگیری‌های سال 2008، دوستی از حزب‌الله فیلمی را روی موبایلش به من نشان داد که تا ماه‌ها بعد کابوسش رهایم نکرد. از عملیاتی در منطقه شویفات فیلم گرفته بود که اعضای حزب به خانه مردی ریخته بودند و به انتقام کشته شدن یکی از افراد حزب‌الله، ابتدا او را کشته و سپس انگشت‌هایش را بریدند.

در درگیری‌های سال 2007 اعضای حزب‌الله را دیدم که وضو گرفته و با سلاح‌ها و چماق‌هایشان عازم دانشگاه عربی بیروت شدند تا «سنی‌های کثیف» را ادب کنند. پس از ترور رفیق حریری که بیست لبنانی دیگر نیز در انفجار منجر به ترور او جان باختند،‌ اعضای حزب‌الله را به چشم دیدم که در خیابان‌های حومه جنوبی بیروت، شیرینی پخش می‌کردند و جان باختن حریری را از الطاف خفیه‌ی امام حسین می‌خواندند.

پس از تمام این حوادث، آنچه من در بیروت می‌دیدم سخنرانی‌های پر مغلطه رهبران حزب‌الله بود که برای رفتار خود دلایلی واهی مثل «تلاش برای ضربه زدن به مقاومت» یا اتهام همیشگی «همدستی با اسراییل» را ذکر می‌کردند.

تعداد سخنرانی‌های سید حسن نصرالله ـ که خطیبی به غایت ماهر و کاریزماتیک است ـ در توجیه عملکرد بعضا وحشیانه حزبش آن قدر زیاد است که ذکر کردن آنها حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ است.

سفارت ایران در بیروت، تنها سفارت‌خانه‌ای است که مسئولیت حفاظت امنیتی آن بر عهده نیروهای حزب‌الله است. برای حزبی که ششصد روز در مرکز بیروت تحصن کرده و هر گاه تصمیمی به مذاقش خوش نیامده از چماق و سلاح و زور استفاده کرده، چرا باید مخالفت یک گروه سیاسی دیگر لبنانی،‌ آن به شکل متمدنانه تا این حد سخت باشد؟

پاسخش تنها در یک جمله است: نگاه ایدئولوژیک به مسائل سیاسی.

با این نگاه، همه چیز قابل توجیه است و هیچ بحثی هرگز به نتیجه نمی‌رسد. پروژه صدور «ماشالله حزب‌الله»، حداقل در لبنان با موفقیت کامل همراه بود … طرحی که به زودی در سوریه نیز اجرا خواهد شد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/06/10 در دیدگاه

 

برچسب‌ها: , , , , ,

به بچه‌هامون چی بگیم …

من یک ایرانی هستم. در واقع هر جای دنیا که زندگی کنم، در نهایت ایرانی هستم. پسرم ایرانی هست و هر کاری که بکند و در هر کشوری که بزرگ شود، باز هم ایرانی است. از الان این افق را برایش می‌بینم که مثلا یک دهه دیگر بخواهد به کشورش سفر کند و ریشه‌هایش را پیدا کند یا از پدرش دلخور باشد که چرا هیچ‌وقت در ایران‌اش زندگی نکرده، چرا هیچ‌وقت خاطرات کودکی‌اش با خاطرات کودکی پدرش شباهت ندارد. حتما آن روز من برایش این جواب را دارم که پدرت از تمام آنچه در توان فردی‌اش داشت، استفاده کرد و تا جایی که توانست برای تغییر زحمت کشید.

برایش تعریف می‌کنم که پدرت در سال 1370 رأی اولی بود و از همان ابتدا به تغییر علاقمند بود. دوست داشت به کسانی رای دهد که در مجلس و ریاست جمهوری به دنبال بهتر کردن شرایط هستند. امید به مردم تزریق می‌کردند. دوست داشت تمام نوری که از افق دور و دیر تغییر می‌آمد را با چشم‌هایش ببلعد. پس می‌رفت و از همان سال 70 در هر انتخاباتی که بود، رأی می‌داد و به این روند تا سال 88 ادامه داد.

برای پسرم تعریف می‌کنم که در انتخابات مجلس چهارم (70)، مجلس پنجم (74)، مجلس ششم (78)، شوراهای شهر (77)، ریاست جمهوری ششم (72 ـ هاشمی)، ریاست جمهوری هفتم (76 ـ خاتمی)، ریاست جمهوری هشتم (80 ـ خاتمی)، ریاست جمهوری نهم (84 ـ هر دو مرحله هاشمی) و سرانجام ریاست جمهوری دهم (88 ـ موسوی) شرکت کردم و سعی کردم در آینده تو سهم ایفا کنم.

حتما برایش تعریف می‌کنم که در تمام این سال‌هایی که پدرت رأی داد، روزنه‌های امید وجود داشت و بابا به همان روزنه‌های امید رأی می‌داد. رأی پدرت تا مرحله خاصی از تاریخ کشورت شمرده می‌شد. مثلا برایش می‌گویم که رأی پدرت به خاتمی را شمردند، اما نگذاشتند خاتمی کار کند و خاتمی هم اصولا فرصت‌سوزی کرد و از توان پدرت و دوستانش استفاده نکرد تا تغییر را عملی کند.

برایش در ادامه خواهم گفت که تاریخ به جایی رسید که در سال 88 رأی پدرت را نشمردند. نه تنها نشمردند، بلکه توی سرش هم زدند. مجبورش کردند راهی را انتخاب کند که انتهایش به اینجا رسید که تو هرگز نتوانی در خاک پدری‌ات زندگی کنی و زبانش را خوب نفهمی و شوخی‌های پدر و مادرت به زبان مادری‌ات را متوجه نشوی.

همه‌ی اینها را که برای پسرم تعریف کردم، این را هم برایش می‌گویم که در سال 92 پدرت هنوز هم امیدوار بود و قصد داشت اشک‌هایش در شب قتل ندا را فراموش کرده و روز انتخابات به هاشمی رأی بدهد و باز هم منتظر تغییر باشد؛ اما اتفاقی که در سال 92 افتاد؛ همه چیز را برای پدرت به هم ریخت.

برای پسرم خواهم گفت که در این سال، فردی به نام علی خامنه‌ای تصمیم گرفت اشتباه سال 88 را تکرار نکند و از ابتدا کسانی را برای شرکت در انتخابات تایید کند که هر کدام اگر انتخاب شوند، مزاحم او نباشند و نهایتا جان‌نثار دربارش با درجه‌های متفاوت باشند.

در انتها برای پسرکم تعریف می‌کنم که در همین سال کسانی بودند که نخواستند و نتوانستند ببینند که چه بازی احمقانه‌ای برایشان ترتیب داده شده. نخواستند ببینند که حداقل این بار، رأی دادنشان نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه از هر طرف که نگاهش کنی، جز خیانت نیست. خیانت به دست کم صد نفری که در سال 88 جان خودشان را دادند و هزاران نفری که از آن سال به بعد مثل پدرت مجبور شدند کشورشان را علیرغم میلشان ترک کنند. برایش خواهم گفت صد سال دیگر که بخواهند تاریخ را بنویسند، نمیگویند سرنوشت چون تویی تقصیر پدرت بود. می‌نویسند این سرنوشت و درد و رنج یک ملت، بر گردن آن کسی سنگینی می‌کند که از سال 1392 به بعد در سیرک علی خامنه‌ای بلیط خرید و نشست به تماشای رنج تو.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/06/05 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , ,

خارج‌نشین نفهم

WallU_2

در گذشته‌های دور، ارتباطات تنها از طریق تلفن و نامه بود. اگر دچار مهاجرت می‌شدی، تمام ارتباطت با خاستگاه روحی‌ات قطع می‌شد. رگ و پی‌ات دو پاره می‌شد. نمی‌فهمیدی در کوچه‌ات، شهرت چی می‌گذره و عزیزانت در چه حال هستن. قیمت تخم مرغ رو نمی‌فهمیدی. نمی‌دونستی امروز در شهرت بارون میاد یا آفتابیه. راهی نبود تا بفهمی که مادرت صبح ناشتا رفته توی صف تا بلکه عصری یک قالب پنیر لای روزنامه با خودش به خونه ببره. امکان نداشت سرمای پای برادرت رو حس کنی که شب موقع خواب نفت نداره تا بخاریش رو روشن کنه. یا مثل خیلی‌ها که به چشم دیدم از خاکت کنده و جذب خاک جدید می‌شدی یا چون غلامحسین ساعدی در حسرت می‌سوختی و راه عدم در پیش می‌گرفتی.

امروز اما چیزی به اسم تکنولوژی ارتباطات وجود داره. ماهواره هست تا اخبار شهر که نه، کوچه‌ات رو در کسری از ثانیه دریافت کنی. چیزی به اسم گوگل‌مپ هست که باهاش میری دم در خونه‌ات رو هزاران کیلومتر اون طرف‌تر می‌بینی. نسل جدید تلفن همراه هست که بدون زحمت خاصی، بهت اجازه میده همزمان و مجانی صوت و تصویر عزیزت رو در شهرت داشته باشی. اینترنت هست که همه چیز رو در اون میتونی پیدا کنی و بخونی. وبلاگ‌ها و شبکه‌های یوتیوب و فیس‌بوک و هزار درد بی‌درمان هست که به تو اجازه نمیده حتی یک ثانیه بی‌خبر و بی‌اطلاع باشی.

توی درد نیستی، اما به وضوح حسش می‌کنی، لمسش می‌کنی. با چشمات می‌بینیش.

ترس از فضای امنیتی رو خوب می‌فهمی وقتی که داری با فلان کس در خانواده‌ات حرف می‌زنی که هرگز نه سیاسی بوده نه سیاسی فکر کرده و وقتی اسم فلان مسئول کشورت رو میاری، تلفن رو قطع می‌کنه.

در اون گذشته‌های دور، برچسبی وجود داشته که خیلی به جا و منطقی به مهاجران الصاق میشد: خارج‌نشین بی‌خبر. امروز اما، این برچسب خیلی سخت به مهاجران می‌چسبد. اغلب مهاجران نسل جدید، هنوز درد وطنشون رو دارن و توی همون وطن دارن زندگی می‌کنن. از اخبارش و تکاپوی سیاسی ـ اقتصادی ـ اجتماعیش دارن ارتزاق می‌کنن حتی. مثل وطن، چند دستگی سیاسی دارن، نظرهای مختلف دارن و در جمع‌های دوستانه‌شان، بحث می‌کنن، دعوا می‌کنن، جانبداری می‌کنن، سعی در اقناع طرف مقابل دارن و در یک کلام: از ایران جدا نشدن.

اونهایی که به قشر مهاجران پیگیر، مهاجران دل‌بسته و وابسته به خاک و ریشه‌شان، برچسب «خارج‌نشین» میزنن و اونها رو دعوت به خفه شدن می‌کنن، تنها در یک کار موفق هستن: در دلسرد کردن اون مهاجری که دلش برای خاکش می‌طپه. در سوق دادنش به وا دادن و رها کردن هر چه که اسمش ریشه هست. در کندن از مردمی که با اونها زندگی کرده و هنوز هم داره زندگی میکنه.

واژه «خارج‌نشین خوش‌نشین» رو از ادبیاتمون حذف کنیم … بعد بشینیم ببینیم برآیند نظر مقیمان میهن با مهاجران از آن، چه هست. راهکارها کدامند و بهترین روش مقابله با اعجوبه‌هایی که مشغول حکومت بر هر دو قشر هستن، چیست. تاریخ رو کسانی ساختن که در برابر دشمن مشترک، با هم و پشت هم بودن.

 
2 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/06/04 در دیدگاه

 

برچسب‌ها: , ,

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.