RSS

بایگانی دسته‌ها: روزنوشت‌‌ها

در ستایش سکوت

Silence

آدم‌های سخت، آدم‌های دشوار و آن‌هایی که عمدتا ساکت هستند، درون‌شان طوفانی از حرف دارند؛ ولی یاد گرفته‌اند که حرف‌هایشان را برای خودشان نگاه دارند. در جهانی که به اندازه‌ی همه‌ی مخلوقات، رنج به تساوی تقسیم شده، واگویه‌ی این رنج‌ها کامی برای گوینده به همراه ندارد؛ که ناکامی و سرخوردگی را هم به رنج اولیه اضافه می‌کند. ناکامی در توقعی که از مخاطب برای حل مشکل ایجاد می‌شود و اساسا کدام مشکل است که برای همیشه حل شود؟ مشکلات ما انسان‌ها، مثال آن قانون فیزیک است که از شکلی به شکل دیگر درآمده و هماره ثابت و پایدار هستند.

جمله‌ای منتسب به سارتر است که می‌گوید اگر یک فلج مادرزاد قهرمان مسابقات دو المپیک نشود، مقصر فقط خودش است. مشکلات انسانی همان شلل و فلجی‌ست که از بدو چشم گشودنمان به جهان با ما متولد می‌شوند و روایت مکرر آنها، از بارشان نمی‌کاهد. «سر درد دل باز کردن» تسکین موقتی‌ست که در حالت خوش‌بینانه چند دقیقه‌ای حال فرد را بهبود بخشیده تا بلافاصله پشیمانی جایگزین آن حس خوب موقت شود. معضل یک فرد، عمدتا معضل فرد دیگری نیست، شباهتی هم به آن ندارد؛ چرا که درون هر آدمی مثل اثر انگشتش منحصر به فرد است. سابقه، خلق و خو، خانواده، فضای خاصی که فرد در آن رشد کرده، دوستانی که داشته، انتخاب‌هایی که بر سر دو راهی‌ها کرده، جهان‌بینی و نگاهش به هستی، دین و مذهب یا بی‌دینی‌اش، جنگ‌ها، فقدان‌ها، شادی‌ها و غصه‌های هر فردی منحصر به همان فرد است و در یک مجموعه‌ی کامل؛ شخصیت او را شکل می‌دهد و فرد را از توان یا عدم توانش برای رویارویی با مشکلات مطلع می‌سازد. چه کسی هست که با اشراف بر این درونیات و سوابق بتواند بهترین شنوده برای فرد باشد و بهترین کمک را به او بکند؟ چه کسی هست که از اسرار درونی فرد، از صندوقچه‌ی مخفی که ته دل هر کس وجود دارد، از ظاهرسازی‌ها، از التهاب‌ها و اشتیاق‌ها، از دروغ‌های سبک و سنگین انسانی دیگر مطلع باشد تا ارزش باز کردن سفره‌ی دل را داشته باشد، دچار قضاوت نشود، جبهه‌گیری نکند، تجربه شخصی خودش را توصیه نکند و در نهایت بتواند با همان زبان و فکر راوی «سفره‌ی دل» با او سخن بگوید؟ زندگی همان مسابقات دو المپیک است و ما افلیج‌هایی که باید دست به زانو بگیریم و هر اندازه مانع که توانستیم را پشت سر بگذاریم و با دیگر موانع کنار بیاییم. شاید مراد سارتر هم از قهرمانی همین بوده است.

حکایت انسان‌ها، حکایت «حمالة الحطب» است. هر کس بار خود به دوش دارد. تنها به دنیا آمده و تنها از دنیا می‌رود. خوش‌بخت‌های هستی کسانی‌اند که همسفران خوبی تا شصت و هفتاد عمر گزیده باشند. همسفرانی که بتوانند سکوت‌شان را با لذت با آنها تقسیم کنند و در گاه جدایی در گوش هم زمزمه کنند «سکوت خوبی بود … دور از همهمه‌ی بیهوده‌ی زبان‌ها در حدیث مکرر سفره‌های دل … باز هم بیا».

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2014/05/21 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , ,

آنجا که سخن باز می‌ماند …

موسیقی خوب؛ غذای روح است. نوای سازها در تار و پود و رگ‌های آدم جاری می‌شود و می‌تواند به سادگی آدم را زیر و رو کند. مهم نیست که یک قطعه موسیقی خوب که با سلیقه آدم جور در می‌آید را چند بار یا در چه شرایطی گوش دهی؛ چون قطعه موسیقی خاص هر فرد با زوایای روحش در ارتباط است و هر لحظه می‌تواند با هر روحیه‌ای که فرد دارد هم‌خوانی کامل داشته باشد. غم را زیادتر و شادی را هم افزون کند.

موسیقی صد البته که سلیقه‌ای است. ممکن است یک قطعه موسیقی که من نوعی را به اوج لذت روحی می‌رساند، فرد کنار دستم را عذاب داده و برایش نوایی گوش‌خراش باشد. ممکن است قطعه‌ای که برای من اوج هنر و لذت است، برای دیگری یک اجرای عادی به نظر بیاید؛ اما در هر حال هر کسی یکی دو قطعه موسیقی به عنوان بهترین‌ها و همدمش در لحظات مختلف و پر پیچ و تاب زندگی دارد.

اولین بار که در نوجوانی قطعه Knockin› on Heaven’s Door با اجرای باب دیلن را گوش کردم خیلی به دلم ننشست. این قطعه در طول سال‌ها توسط خوانندگان و گروه‌های زیادی اجرا شده ولی برای من اجرای گروه Guns N› Roses چیز دیگری‌ست. از سال 1990 و زمان اجرای این قطعه توسط Axl Rose و گروهش تاکنون شاید هزاران بار این قطعه را شنیدم و هر بار به اندازه همان بار نخست از آن لذت بردم و زوایای جدیدی در آن پیدا کردم.

در قطعه‌های فارسی اما با وجود سال‌های سال دمخور بودنم با نوای روح‌انگیز شجریان، منتخب تمام زندگی‌ام قطعا و با فاصله بسیار از دیگر قطعه‌های موسیقی، ترنج محسن نامجوست که به باورم نظیر ندارد و در آینده نیز به سختی نظیری برایش پیدا خواهد شد. نامجو به باورم حجمی بالاتر از موسیقی معمول ایران دارد … خواننده و موسیقیدانی که بعدها مشخص می‌شود چه انقلابی در موسیقی ایران انجام داد.

از آرش بهمنی، آیدا قجر، محمد معینی، داریوش محمدپور، آرش سیگارچی، آیدا احدیانی و مهدی جامی دعوت می‌کنم اگر تمایل داشتند، مطلبی مشابه در مورد قطعه‌های موسیقی مورد علاقه‌شان بنویسند.

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/10/24 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق‌فام را

باید نوجوانیت رو در دهه شصت گذرونده باشی تا بفهمی چی می‌گم. یه دوره‌ی سیاه تاریخی که بعید می‌دونم هرگز در تاریخ ایران تکرار شده باشه.

یعنی حتی ماها که نوجوان بودیم، متوجه سنگینی فضا و تفکر حاکم شده بودیم. برای من نوعی که در سال‌های 66 و 67 نوجوانی دوازده سیزده ساله بودم، دیدن اینکه چند تا موتور سوار یکی رو به اتهام نگاه کردن به یک دختر گرفتن و به قصد مرگ کتک میزنن خیلی سخت بود. ماها نمی‌دونستیم دقیقا چه اتفاقی داره می‌افته. کتک خوردن مردم و ترورهای خیابونی رو می‌دیدیم و از یک طرف دیگه برای یه سری چیزای بدیهی زندگی مثل پنیر باید دست کم هشت ساعت توی صف وقت و عمرمون رو تلف می‌کردیم. هر روز سر کوچه‌ی یکی از ما حجله‌ای برپا می‌شد و همسایه‌ای به عزای پسرش می‌نشست که توی جبهه کشته شده.

حالا من نمی‌خوام مد روز رو تقلید کنم و از دهه شصت حرف بزنم و مثلا بگم کی نسل سوخته‌ست و کی نسل سپوخته؛ ولی اون سال‌ها همه‌ی ماهایی که در دهه پنجاه زاده شده بودیم، یه دلخوشی داشتیم: فوتبال.

دیوانه‌وار به فوتبال فکر می‌کردیم و بازی می‌کردیم. مسابقات رو با جدیت پیگیری می‌کردیم. یه دونه اخبار ساعت 8 بود و هفته‌ای یک روز مجله دنیای ورزش … باقیش همه حرف‌های پرهیجان ما بود.

وسط اون همه فوتبالیست، یکی بود که محبوب قلب ما بود. با کاکل بلند و ریشی که هر چند اون زمان‌ها مد بود؛ ولی آنکادر کردنش دیگه مد نبود. چپ بازی می‌کرد و وقتی پا به توپ می‌شد قلبمون به تاپ و تاپ می‌افتاد. اصلا ما بازی رو نگاه می‌کردیم به خاطر اون. منتظر بودیم تا یه جایی دعواش بشه و یکی از تیم رقیب رو بزنه ناک اوت کنه … مشتی … فحشی … لگدی.

اون زمان‌ها رسم نبود که کسی مصاحبه‌ی بی‌پرده بکنه. همه مثل سری‌دوزی حرف می‌زدن و خیلی کلیشه‌وار می‌گفتن الگوی ورزشی‌شون کسی جز تختی یا پوریای ولی نیست! کسی هم نبود بگه آخه پوریای ولی مال کدوم دوره‌ست؟ اصلا واقعیته؟ چطور میتونه الگوی کسی باشه!

بعد حرفا و کارهای فوتبالیست محبوب ما در قالب شایعات می‌چرخید و به گوش ما می‌رسید و ما ذوق‌زده می‌شدیم از یاغی‌گریش. انگار نماینده نسل ما بود در اعتراض به هر آنچه که بر مقدرات ما حاکم شده بود.

میگفتن تو پارتی دستگیر شده … یا دختربازی کرده … میگفتن به ارزش‌های نظام پایبند نیست … میگفتن بچه لاته … عرق‌خوری می‌کنه … حتی یه بار یکی بهم گفت که از اردوی تیم ملی جیم شده رفته دختربازی و بعد هم کمک مربی رو کتک زده.

همه‌ی یاغی‌گریش ما رو به وجد میاورد. بازی معرکه‌ای هم داشت. یه طوری که اصلا بعد از اون دیگه هیچ بک چپی تو هیچ کجای دنیا به دل من ننشست. اصلا چپ توی ذهن من با اسم اون عجین شده:‌ مجتبی محرمی.

Mojtaba_u_Moharami_4_30753

می‌تونم خوب بفهمم که چه جوری و در چه فرایند احمقانه‌ای «مژدبا» رو سوزوندن و حقش رو خوردن. من معنی خنده‌اش بعد از پنالتی خراب کردنش در مقابل کویت رو خوب فهمیدم، ولی خیلی‌های دیگه نفهمیدن … یعنی اصلا قصد نداشتن بفهمن. اصلا خنده‌ها و کارها و حرف‌های «مژدبا» برای ما همش مفهوم داشت.

حالا این روزها می‌خونم و می‌شنوم که «مژدبا» حالش خوب نیست. حتی میگن رفتنیه. می‌دونم اگه تهران بودم، یک روز هم ولش نمی‌کردم. هر روز می‌رفتم سراغش تا بهش یادآوری کنم که تو عزیز دل ما بودی … اصلا پوریای ولی کیه! تو الگوی نسل ما بودی … با همه چموشی و یاغی‌گریت.

بلند شو … بلند شو شماره هشت قرمزت رو بپوش برو یه سر آزادی وسط زمین وایسا و به اطرافت نگاه کن. شک نکن که صد هزار نفر قبل از اینکه تو از پله‌های رختکن بیای بالا، اونجا هستن و اسمت رو فریاد میزنن … چی کار داری به اونایی که هیچوقت تو رو نفهمیدن.

 
4 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/09/30 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , , , ,

به بچه‌هامون چی بگیم …

من یک ایرانی هستم. در واقع هر جای دنیا که زندگی کنم، در نهایت ایرانی هستم. پسرم ایرانی هست و هر کاری که بکند و در هر کشوری که بزرگ شود، باز هم ایرانی است. از الان این افق را برایش می‌بینم که مثلا یک دهه دیگر بخواهد به کشورش سفر کند و ریشه‌هایش را پیدا کند یا از پدرش دلخور باشد که چرا هیچ‌وقت در ایران‌اش زندگی نکرده، چرا هیچ‌وقت خاطرات کودکی‌اش با خاطرات کودکی پدرش شباهت ندارد. حتما آن روز من برایش این جواب را دارم که پدرت از تمام آنچه در توان فردی‌اش داشت، استفاده کرد و تا جایی که توانست برای تغییر زحمت کشید.

برایش تعریف می‌کنم که پدرت در سال 1370 رأی اولی بود و از همان ابتدا به تغییر علاقمند بود. دوست داشت به کسانی رای دهد که در مجلس و ریاست جمهوری به دنبال بهتر کردن شرایط هستند. امید به مردم تزریق می‌کردند. دوست داشت تمام نوری که از افق دور و دیر تغییر می‌آمد را با چشم‌هایش ببلعد. پس می‌رفت و از همان سال 70 در هر انتخاباتی که بود، رأی می‌داد و به این روند تا سال 88 ادامه داد.

برای پسرم تعریف می‌کنم که در انتخابات مجلس چهارم (70)، مجلس پنجم (74)، مجلس ششم (78)، شوراهای شهر (77)، ریاست جمهوری ششم (72 ـ هاشمی)، ریاست جمهوری هفتم (76 ـ خاتمی)، ریاست جمهوری هشتم (80 ـ خاتمی)، ریاست جمهوری نهم (84 ـ هر دو مرحله هاشمی) و سرانجام ریاست جمهوری دهم (88 ـ موسوی) شرکت کردم و سعی کردم در آینده تو سهم ایفا کنم.

حتما برایش تعریف می‌کنم که در تمام این سال‌هایی که پدرت رأی داد، روزنه‌های امید وجود داشت و بابا به همان روزنه‌های امید رأی می‌داد. رأی پدرت تا مرحله خاصی از تاریخ کشورت شمرده می‌شد. مثلا برایش می‌گویم که رأی پدرت به خاتمی را شمردند، اما نگذاشتند خاتمی کار کند و خاتمی هم اصولا فرصت‌سوزی کرد و از توان پدرت و دوستانش استفاده نکرد تا تغییر را عملی کند.

برایش در ادامه خواهم گفت که تاریخ به جایی رسید که در سال 88 رأی پدرت را نشمردند. نه تنها نشمردند، بلکه توی سرش هم زدند. مجبورش کردند راهی را انتخاب کند که انتهایش به اینجا رسید که تو هرگز نتوانی در خاک پدری‌ات زندگی کنی و زبانش را خوب نفهمی و شوخی‌های پدر و مادرت به زبان مادری‌ات را متوجه نشوی.

همه‌ی اینها را که برای پسرم تعریف کردم، این را هم برایش می‌گویم که در سال 92 پدرت هنوز هم امیدوار بود و قصد داشت اشک‌هایش در شب قتل ندا را فراموش کرده و روز انتخابات به هاشمی رأی بدهد و باز هم منتظر تغییر باشد؛ اما اتفاقی که در سال 92 افتاد؛ همه چیز را برای پدرت به هم ریخت.

برای پسرم خواهم گفت که در این سال، فردی به نام علی خامنه‌ای تصمیم گرفت اشتباه سال 88 را تکرار نکند و از ابتدا کسانی را برای شرکت در انتخابات تایید کند که هر کدام اگر انتخاب شوند، مزاحم او نباشند و نهایتا جان‌نثار دربارش با درجه‌های متفاوت باشند.

در انتها برای پسرکم تعریف می‌کنم که در همین سال کسانی بودند که نخواستند و نتوانستند ببینند که چه بازی احمقانه‌ای برایشان ترتیب داده شده. نخواستند ببینند که حداقل این بار، رأی دادنشان نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه از هر طرف که نگاهش کنی، جز خیانت نیست. خیانت به دست کم صد نفری که در سال 88 جان خودشان را دادند و هزاران نفری که از آن سال به بعد مثل پدرت مجبور شدند کشورشان را علیرغم میلشان ترک کنند. برایش خواهم گفت صد سال دیگر که بخواهند تاریخ را بنویسند، نمیگویند سرنوشت چون تویی تقصیر پدرت بود. می‌نویسند این سرنوشت و درد و رنج یک ملت، بر گردن آن کسی سنگینی می‌کند که از سال 1392 به بعد در سیرک علی خامنه‌ای بلیط خرید و نشست به تماشای رنج تو.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/06/05 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , ,

ما نژادپرستیم نقطه سر خط

من سبزه‌ام. یعنی تا مدت‌ها نمی‌دونستم سبزه‌ام. بعد یهو فهمیدم. فک کنم ده دوازده سالم بود. دم در مدرسه داشتم از سرویس پیاده می‌شدم، خورم به یکی دیگه که اونم داشت پیاده میشد. اون صدا سال‌ها توی گوشم موند: هوی کاکا سیاه، درست راه برو!

unicum-ku-klux-klan-small-26453

این جمله‌ی پر از نفرت، یهو منو متوجه کرد که فرقی با بقیه دارم که قابل پنهان کردن هم نیست. فایده‌ای هم نداشت که هی توی حموم صورتم رو کیسه بکشم یا مثلا سفید‌آب بمالم. جمله «هوی کاکا سیاه» رو انگار باد پخش کرد توی مدرسه و از فرداش من دیگه «علی سیاه» بودم. خو کرده بودم بهش. تو دانشگاه هم که دیگه سیگاری شده بودم، بچه‌ها بهم میگفتن «کاپتن بلک». بعد مصیبت تازه‌ای هم اضافه شده بود. بچه‌ها می‌پرسیدن که اهل کجام و وقتی می‌گفتم بابام اینا مال زاهدان و زابل هستن، القاب دیگه‌ای مثل «بلوچ» یا «معتاد» هم دنبال «کاپتن» قطار میشد. بچه‌ها خلاقیت هم داشتن و مثلا به تقلید از کاپتن لینچ در ماجراهای گالیور، بهم می‌گفتن «کاپتن لوچ». میزدن به هدف. هم سبزه بودنم رو ثابت می‌کردن، هم بلوچ بودن. بعد یه دوره‌ی طولانی مذبوحانه سعی می‌کردم بهشون توضیح بدم که زاهدان، بلوچستان نیست و سیستانه و منم سر جمع به زور ده بار رفتم اونجا. فایده نداشت. سیاهی رو که نمیشد کاری کرد، مجبور شدم یه جاهایی که شوخی‌ها به اذیت کردن می‌رسید، راهکار جدیدی انتخاب کنم و مثلا همه جا بگم اصلیتم آبادانیه. هر چی بود، آبادانیا قابل تحمل‌تر از زاهدانیا بودن.

توی سنین کم‌تر، سعی می‌کردم با تمرین یه سری مهارت‌ها و بهتر شدن از بقیه، سرپوشی بذارم روی حجم مسخره کردنشون. فوتبالم خوب شد. خیلی بهتر از بچه‌های محل. بعد بهم می‌گفتن «علی شاهرخی» که کنایه‌ای بود به «محراب شاهرخی» که خیلی با نمک در جراید و شبکه‌ها بهش می‌گفتن «بازیکن سیه چرده فوتبال ایران». نخیر … موضوع حل نمی‌شد که هیچ، بدتر هم می‌شد. حالا لابد باید می‌رفتم دفتر کیهان ورزشی و به نویسنده محترم می‌گفتم که پدر جان، این «سیه چرده» چیه که دنبال اسم این بدبخت میذاری. این بابا کلی زحمت کشیده فوتبالش خوب شده که دیگه کسی بهش نگه کاکا سیاه! مثلا بگن آقا محراب! اون وقتا علی پروین، علی آقا بود،‌ ولی محراب شاهرخی، بمب سیاه بود!

این داستان همیشه ادامه داشت. تو ادارات که کارم گیر می‌کرد، یهو ملقب میشدم به سیاه. تو یکی دو هفته‌ای که سربازی بودم، کاکا سیاه بودم و همینجوری خلاصه بود و بود. این وضعیت به سیاه بودن منتهی نشد و مثلا بعدها وقتی عربی‌ام به اندازه فارسی‌ام خوب شد، اگه جایی توی تهران لازم می‌شد که ازش استفاده کنم، خیلی سریع نگاه تحقیر‌آمیز هموطنان شریف رو حس می‌کردم یا میشنیدم که یارو به بغل دستیش داره منو عرب سوسمارخور معرفی می‌کنه.

بعد یه روز در بیست و خرده‌ای سالگی توی بیروت یهو به یک سودانی برخورد کردم. لامصب پوستش عین چرم بود. سیاه مثل قیر. زیر نور آفتاب برق میزد. فک کردم اگه من سیاهم، پس این چیه و اگه این بیچاره توی ایران باشه، چه بلایی سرش میارن؟

تا امروز که فیلم فیروز کریمی رو دیدم که به بازیکن فجر سپاسی گفت «آدم‌خوار» و حواشیش رو این طرف اون طرف خوندم. راستش بیشتر از اینکه از دست کریمی حرص بخورم، از این ژست‌های روشنفکری عصبانی شدم. یادم اومد که سال‌ها به خاطر سبزه بودنم همه جا مسخره شدم. یادم اومد که در عالم بچگی، هیچ بزرگ‌تری به هم‌بازی‌های من تشر نزد که درست صحبت کنه. یادم اومد که دوستام با همین ژست روشنفکری، کتاب «به سوی آزادی» ماندلا رو می‌خوندن و بهم می‌گفتن «کاپتن، خدایی چه خوبه توی ایران آپارتاید نیست»!

آقا جون، ما ملت فاشیست نژادپرستی هستیم. ژست نگیریم. بیخودی ادای تنگا رو هم در نیاریم. انگاری این نژادپرستی توی خونمون پشت به پشت به ارث میرسه. یه مرضی هست که توی ژن‌هامون جاساز شده. ژن نژاد پرستی، کنار ژن روشنفکری.

این رو وقتی مطمئن شدم که یه روز دیدم پسر ده ساله‌ام که تو عمرش شش ماه هم توی ایران زندگی نکرده و در این بخش مربوط به رنگ پوست، خیلی سر تربیتش زحمت کشیدم؛ توی مترو تو قلب پاریس حاضر نیست کنار یک آفریقایی تمیز شیک‌پوش بشینه!

البته من اصلا منظورم به شما که اینو میخونی نیست … اونی که اون طرف خیابونه … نه … اون نه … اون یکی … همون … خودشه … فقط اونه که نژادپرسته. شما که سرور مایی.

 
27 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/05/07 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , ,

حسن‌آقا و عسل بدیعی

ما هم‌محل بودیم. یه جایی تو جنوب تهرون. شب‌های داغ تابستون روی خرک پشت‌بوم، دراز می‌کشیدیم زیر آسمون و تجربه‌های گناه‌آلود بلوغمون رو با هیجان تعریف و رویاپردازی می‌کردیم و قلبمون تاپ و تاپ میزد. صبح‌های زود کارمون این بود که توی گرگ و میش و خنکی صبحگاهی، وقتی گنجیشک‌ها صداشون در میومد، بپریم روی دوچرخه‌هامون و بریم نون سنگک داغ بخریم با خامه و یه گوشه کنار خیابون بخوریم تا بعدش بتونیم تا شب فوتبال بازی کنیم و خسته و عرق کرده، تن‌های تفتیده از گرمامون رو به خنکی رختخواب ولو شده روی پشت‌بوم بدیم.

شب‌های محرم به شکل استثنایی اجازه داشتیم تا هر وقت که می‌خوایم بیرون از خونه باشیم. فرض بر این بود که در هیئت سرکوچه مشغولیم، اما واقعیت این بود که محله‌ها رو گز می‌کردیم و توی هر هیئتی غذایی می‌خوردیم و فکر می‌کردیم با ظرف‌های غذای اضافه‌ای که می‌گیریم و میریزم دور، داریم به برانداختن این سنت پر ریا کمک می‌کنیم. شب‌ها از نیمه گذشته تازه سرخوش از فعالیت مفیدمون در راه اصلاح جامعه، توی واکمن قراضه‌ی من که اون سال‌ها جنس لوکسی به حساب می‌اومد، لئونارد کوهن گوش می‌کردیم و در سکوت باز هم رویاهامون رو ول می‌کردیم تو سیاهی و تاریکی شب.

نوجوون‌هایی بودیم پونزده شونزده ساله … در اوج بی‌خیالی و همه‌ی دنیامون توی فوتبال خلاصه می‌شد. تیم دونفره‌ی ما قهرمان بردن عکس‌های آدامس در محله و محله‌های نزدیک بود. کسی نمی‌تونست باهامون رقابت کنه. عکس شماره شونزده آدامس سین‌سین رو خیلی شرافتمندانه از پسرکی خواستیم و وقتی نداد، مجبور شدیم ازش ببریم.

خانواده‌ها که از دست ما عاصی شده بودند، مجبورمون کردن تابستون کار کنیم. دستفروشی می‌کردیم. من عکس فوتبالیست‌ها رو می‌فروختم و اون آلوها و لواشک‌های دست‌ساز مادرش رو. طبیعی بود که هیچ سودی نمی‌بردیم، چون سرمایه‌ی اون رو می‌خوردیم و عکس‌های من رو هم دلمون نمیومد بفروشیم. آخه کدوم عقل سالمی قبول می‌کرد توی اون دوره زمونه‌ی قحطی، عکس مارادونا و سوکراتس رو ببری بفروشی!

اون روزی که موشک عراقی‌ها دقیقا خورد همون جایی که ما دستفروشی می‌کردیم، دیگه از این کار معاف شدیم و به جای وایسادن سر کوچه و نقشه کشیدن برای ورشکست کردن آقا باقری بقال طمع‌کار ولی مهربون محل، می‌تونستیم دوباره توپ پلاستیکی دولایه رو توی کوچه ول کنیم و دنبالش سگ‌دو بزنیم.

خب این سال‌ها و خاطرات خیلی طول نکشید. اون شب شوم توی تابستون اوایل دهه هفتاد، «فرخ» روی ترک موتور دوست دیگه‌ای نشست و زد به خیابون. راننده شاید دخترکی رو دیده بود که برایش تک‌چرخ زد … تا فرخ از پشت روی آسفالت خیابونی بیافته و دیگه بیدار نشه.

بالای سرش توی بیمارستان ایستاده بودم و چیزهایی که می‌شنیدم رو باور نمی‌کردم. می‌خواستن مادرش رو راضی کنن که قلب و کلیه‌های فرخ رو اهداء کنه. آخه فرخ پدر نداشت.

دکتر ماندگار توضیح می‌داد که عمل پیوند قلب تا حالا توی ایران انجام نشده و مادر فرخ با این کارش نه تنها می‌تونه جون یک انسان رو نجات بده، بلکه به کل علم پزشکی هم در ایران خدمت کرده است. مادر فرخ البته فقط وقتی راضی شد که فکر کرد با این کار می‌تونه بازم صدای قلب پسرش رو بشنوه. چه فرقی می‌کنه که این قلب توی سینه‌ی یکی دیگه‌س.

اینجوری بود که اولین عمل پیوند قلب در ایران با موفقیت انجام شد. دکتر ماندگار که اون روزها جوون‌تر بود، این روزها قلب عسل بدیعی رو به مریض دیگه‌ای پیوند کرده. اون روزا اینترنت نبود و این همه حجم از بیهودگی مردمان در مرده‌پرستی آشکار نشده بود.

اون روزها، با تعجب به خیل عظیم مردمی نگاه می‌کردم که چند خیابون رو بسته بودند و برای فرخ عزاداری می‌کردن. بین اون مردمان، حسن‌آقا داماد حاج خانوم پیر محل هم بود که شغلش، پاره کردن توپ‌های فرخ و روزی سه وعده زدن توی گوشش بود و حالا جلوی صف عزاداری برای فرخ سینه هم نه، که زنجیر می‌زد.

حسن‌آقاها اون زمان اینترنت نداشتن تا مرده‌پرستی و تعفن خودشون رو عیان کنن، این روزها دارن و جلوی صف عزاداری برای عسل بدیعی زنجیر که نه، قمه میزنن و مزاحم عزاداری دوستان نزدیک عسل و فرخ هستن.

(عکس از آرشیوی که همه‌ی این بیست سال با خودم به گوشه گوشه‌ی دنیا کشیدم)

Scan_Pic0001

 
2 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2013/04/05 در روزنوشت‌‌ها

 

برچسب‌ها: , , , ,

حدیث مکرر

اولین بار که وبلاگ‌نویسی را آغاز کردم سال 84 بود. سودای روزنامه‌نگاری در سر داشتم و از یک وبلاگ ساده شروع کردم تا نوشتن به شکل عمومی‌اش را مشق کنم. یک سال بعد،‌ لبنان درگیر آتش جنگی شد که 33 روز به درازا کشید. «روشنای کاریز»، در روزهایی که به تنهایی، جنگ را تجربه می‌کردم؛‌ محلی شد برای روزنوشته‌هایم از جنگ و تجربه‌ای دیگر. با خاتمه جنگ، وبلاگم را به سایت تبدیل کردم و بعد از دو بار فیلتر شدن؛ سرانجام شرکت پشتیبان آن در تهران، دامین را بسته و آرشیو آن را پاک کرد. یک بار دیگر وبلاگ جدیدی به راه انداختم تا اندکی بعد به بهانه‌ای جدید از دسترسم خارج شد و با محو شدنش، علاقه به وبلاگ‌نویسی را از دست بدهم. به گفته‌ای؛ پا گرفتن فیس‌بوک و شبکه‌های اجتماعی دیگر هم عملا وبلاگ‌ها را به حاشیه راند، اما بر این باورم که وبلاگ به خصوص برای کسانی که دستی در عرصه مطبوعات یا سیاست دارند؛ هنوز هم مهم‌ترین و موثرترین عرصه برای فعالیت رسانه‌ای است.

این چهارمین باری است که وبلاگ‌نویسی را شروع می‌کنم … امید دارم استمرار داشته باشد.

 
2 دیدگاه

نوشته شده توسط در 2012/12/25 در روزنوشت‌‌ها